تبليغاتX
آرام عاشق
دست نوشته ها

يا حق


"خاطراتمان را گريزي نيست ، از آنچه زيسته ايم و ساخته ايم

نيک و بد ، هر انسان کوله بار سنگيني از گذشته خويش را

هماره بر دوش مي کشد "


من بازگشته ام ، از سفري دور و دراز  ...

بازگشته ام به خانه ...

به اين آغوش بي رحم همه خاطرات و ياد ها ...

باز گشته خسته مرد ...

کوله بارش بر دوش ...

نشسته به تماشا ...

 آغاز ...

مي رسم به بانويي که سپيده دمش نام نهاده بودم ...

آنکه گمان ميکردم شروع است و پايان ...

اولين و واپسين ...

خنده ام ميگيرد ...

ساده بودم افسوس ...

تنها آغازي  ...

آغازي براي پاياني بس طولاني ...

پايان من ...

وداعم با من ...

 عشق نبود ...

سوداي عاشقي بود ...

دلدار نبود ...

تمناي دل باختن بود ...

يار نبود ...

هرچه بود ...

يار نبود ...

مي رسم به راست ها و دروغ ها ...

پاي مي پيچانم به انتهاي کوچه باغ  فريب ...

گل هاي شب بوي هوس ...

غنچه هاي ناز شرم ...

پشت پرچين شوم فاصله ها ...

همه آنچه گذشته را مي بويم ... مي نوشم ...

مست مست ... مي گريم ... هق هق بي امان حسرت ...

آرزوي بي فرجام بازگشت

تکرار ....

بازگشته ام از سفري دور و دراز ...

عکس ها را تک به تک نظاره مي کنم ...

نام ها ،  واژه ها ، آدم ها ، فرياد مي شوند و خاموشي مي گيرند ...

ني ني کوچک من ، عروسک هاي خاطراتش را لباس مي پوشاند ...

به ميهماني مي برد ...

خاله بازي مي کنيم انگار ...

من داماد و عروسک ها عروس ...

دست در دست هم ...

به سوي فردا ....

عاشق و معشوق ... 

نه ....

دروغ و دروغ ...

آتشي مي گيرانم ...

عکس ها گر مي گيرند ...

خاطراتم مي سوزند ...

آتش به دامان عروسک هايم مي افتد ...

ضبط صوت کوچکي ترنم نجواي عاشقانه اي را ديوانه وار تکرار مي کند ....

صدای اوست ...

عاشقانه مي گريم ...

به خاکش مي سپارم ...

بانوي سپيده دم ...

آري،  آغاز و پايان ...

آغاز پايان ....


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:47  توسط فراز  | 

با واپسين رمق باقي ...

آخرين جرعه هاي تشنه اين خسته مرد ...

خود را به پيش مي کشم ...

از وراي غبار آلود تلخ دود ...

از پس تلالو زرد و شوم جام ....

تنها خيالي از زيستن باقيست ...

تنها نقشي از من خط خطي ...

کوه مرا مي طلبد و من ...

عاجزانه ، تمسخر افليج پاهاي مبارز مردي را مي شنوم

که زماني قله اش بوسيد ...

مردي که از سياهچال ناباور هر غير ممکني گريخت ...

تا در اسارت درون خويش ...

با همه ياد گاري هاي غبار زمان گرفته اش ...

تا هميشه ...

بپوسد  ...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 16:40  توسط فراز  | 

يا حق 

من در ميان خارزار به انتظار نشسته ام ... 

دستانم مصلوب بر امتداد سکوت و تنهايي ...

زبانم را دگر ياري رفتن نيست ...

پاها اسير سکوت ... 

من در ميان خارزار ... تاج گل بر سرم ... 

گل هاي خشکيده به ساليان دراز ...

اين منم ... 

اين افليج من بينوا ...

اين نه راه پيش و نه پس ... 

آنکه تنها به انتظار نشسته است ...

انتظار عبث طلوع خورشيدي ...

که ديري است مرده است ...

اين منم ...

اين هميشه زخم خورده ، هميشه باخته ...

آنکه سينه را به خنجر خويشتن شکافته ...

اين منم ...

اين هميشه با هر آنچه مقدر بود ساخته 

آنکه تا آخرين قطره خون تيره خويش ريخته   

در اين شب موهوم تيره 

در اين دشت به شکوفه هاي خار نشسته 

اين منم ...

آخرين مبارز ...

در انتظار مرگ شيريني که فرا ميرسد با طلوع دروغين خورشيد اميد ... 

من در ميان خارزار به انتظار نشسته ام ... 


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 15:50  توسط فراز  | 


يا حق

 نفس ميکشم ...

اما ،

هوايي نيست ...

هرچه هست ....

خالي افسرده غبار آلود و تلخي است ...

که حريصانه به نيش نفس مي کشم ....

آينه مي جويم ...

و آينه ها  انگار ، سراسر دروغگو شده اند ...

من در نقره اي کدر بي رحمشان ، تنها هيولايي خسته و افسرده مي بينم ...

من نقش زيباي آن جوان مي جويم ...

آن من ...

آن بيچاره من ...

چه کردم با خويش ؟ ...

که اکنون آينه ها هم ، از اين زخمي هيولاي خسته ، مي گريزند

فرياد هايم در گوش ، نجواي سرد و بي رمق خواب آلوده پيرمردي است

که خويشتن را باز نمي شناسد در اين مکاره بازار

که حراج مي کند بکارت دخترانش را ، به سکه اي ، دسترنج مردانش

و شرف مردانش ،  به شهوت بکارت دخترکي ، حاصل عمرش

صدايي مي آيد ...

ميشنوي ؟

همهمه اي برپاست ...

در اين شب و سکوت و سرماي جنون آميز ...

باد ، زوزه گرگ هاي تن و روحت را وحشيانه مي خواند ...

به نجوا مي خوانم ....

من پشت کدام قلندر قلدري را خم کردم ؟

که اينگونه گوژپشتم .

من کدامين ترانه عاشقانه را به گيسوان زيبا دخترک زرين موي روياهايم سرودم ؟

که اينچنين غرق شهوتم

من دست سترگ مردانگي کدام ابر مرد سرزمينم را برادر وار فشردم ؟

که چنين نامردم

چه کردم با خويش ؟

گريه ام مي آيد ...



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:38  توسط فراز  | 



تقدیم به همسرم ... هر که باشد .... باشد که نباشد ....


یا حق


    زیبا عروس ....
 
   می بینمت ... می خواهمت ... آن تور سپیدت ... سپیدی

   پاک آن لباس ... ... مغرور و پر امید ... سرمست و عاشق ....

   عاشق چون من "تباهی" ... چون من "تیره ای" ....

   زیبا عروس ...
  
    لبان خندانت .... چشمان گریانت به هنگام خداحافظی ....

    وداعت با دوشیزگی و دستان ناباور آن پدر ، آن مادر ... آن آبجی کوچک ....

    زیبای من ، راستی تو را چه میشود ؟ با چون منی ؟ کجا ؟ کجا می آیی ؟

     و آن دستان همیشه گشوده به آغوشت را رها میسازی ؟ تا چه ؟ تا ، با که ؟

     در کدامین ساحل فریب ؟ کدام غروب خون بار مشقت ؟ با چه بهایی ؟

     همه داستان کوتاه زندگی ات را خط خطی کنی ؟

     زیبا عروس ....

      مگر چهار دیوار خانه پدری چه کم داشت ؟ مگر کنج آن اتاق کوچک

      تنهایی هایت .... زمزمه های خاموش و بی صدای نیم شب ات ....

      شرم اولین بوسه ... هرم داغ اولین هماغوشی ....  لذت اولین

      دیدار .... پسر های نوبالغ عاشق کوچه تان .... راستی ، مگر چه

       کم داشتند که با چون منی پیمان می بندی ؟

       من با وعده کدام بهشت موعود تو را فریفتم .... من با کدام کلام

       عاشقانه دروغین تو را از دنیای فارغ و شاد و بی انتهای دخترانه ات

        کوچاندم .... من ، با تو چه کردم ؟ ... با تو چه ها که نکردم ....

         زیبا عروس ....

         عروسم ... عروسکم ... بازیچه ام ...

         برو ....

      
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط فراز  | 


یا حق

سیگاری میگیرانم و خیره در دود بلند بی نهایتش میمانم ....

تنهایی غریبی اینجا غوغا میکند ....

انگار آدم ها همه سایه های خیالی شبح واری اند که در اعماق هر یک

روزی روزگاری خرچنگی خواهد زیست ....

به فکر سفرم ... سفری به مسافت کوتاه چند خیابان در شهر ....

سفری به درازای زیستن ....

سفری تا مرگ ....

آنجا که ستاره ها در جشن تولد خرچنگ ها فرو میریزند و آسمان

بی پولک میماند ....

میروم خرچنگ ها را تماشا کنم ....





+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:33  توسط فراز  |