یا حق
گلایه هایم را پایانی نیست ...
پاسخی برای سوال های بی جواب ...
گلایه ها بسیارند ...
فراموش باید کرد ...
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:47  توسط امید
|
یا حق
تقدیم به آرام عاشق ...
آنکه زمانی زیست ...
بود ...
شد ...
فرجامش ؟
نمی دانم ...
"----------------------------------------------------------"
روی تن خیس جاده می رانم ...
در میان غوغای آسمان و زمین ...
شب بسی تیره ...
باران چون یکی دیوانه می بارد ...
چشمانش اشک آلود ...
بغض رعدی ....
مانده سالیان به گلو ...
من هراسان ...
می گریزم ...
"----------------------------------------------------------"
چشمها فاصله ها را می پایند ...
کیلومترهای بی گناه ...
بازیچه دست عقربک رقصان هوس هایم ...
بر ساعت کوکی کهنهء ویرانه ای
خواب رفته به سالیان دراز ...
ناباورانه تقسیم میشوند ...
"----------------------------------------------------------"
خانه ام ویران ...
من آواره ...
خانه ای با یک ساعت کوکی کهنه ...
خانه ای با شب لباس های بید خورده ...
خانه ای با فراوان عروسک های نیم مرده ...
خانه ای آرمگه عشقی
به خون سرد تیره معشوق خود
خفته ...
خانه ای
به خواب رفته
سالیان دراز ...
"----------------------------------------------------------"
من ...
بی من ...
رو به سوی شب ...
به آغوش کدامین واپسین ساحل ...
هراسان می گریزد ؟
"----------------------------------------------------------"
ثانیه ها می لغزند ...
پاهایم مرگ را می رقصند ...
قطره قطره ...
تند تر می رانم ...
تند تر می دوانم اسب ...
دیوانگی اکنون ...
زیر شبنم های جامد عقلم ...
غنچه های جنون
به شکوفه نشسته اند ...
می خندم ...
می رقصم ...
می ترسم ...
می بازم ...
دار و ندار ...
هست و نیست ...
این منم ...
آنکه زمانی زیست ...
بود ...
شد ...
فرجامش ؟
مپرس ...
نمی دانم ...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:15  توسط امید
|
یا حق
پریشان و دل مرده ... خسته ... نا امید ...
غرق در روزمرگی تارو پود این زندگی ....
تو را جستجو کردم ...
اعدادی گنگ و بی معنی ... که هجی شدند ...
با دستانی لرزان و بی ایمان ...
دستان من ...
اعدادم بی آنکه خود بدانند تو را فریاد شدند ...
و صدای تو ... گرم و مهربان ...
مرا به کوچ رویای اولین عشق برد ...
صدای تو همان خورشید بیکران مهری بود ...
که در آن روز سرد پاییزی ...
با ناله های بی امان دخترکی ...
به مسلخ سرد شهوت رفت ....
و آنچه باقی ماند ...
چون تابش بی فروغ نیم مرده ستاره زردی ...
قامت مهر دخترکی شکسته بود ...
و من دوان دوان به پی چموش اسبک خیال ....
عشق را میجستم ....
آری صدای تو تداعی همه خوبی ها ... مهربانی ها ...
تکرار دوباره صادقانه دوستت دارم ها ...
پاکی اولین هماغوشی ...
شرم اولین بوسه ....
آری صدای تو رویش دوباره جوانه های دست های پیرمرد من ....
و من دوباره به دنیا می آیم ...
تو را می بینم ....
تو را میخوانم ....
تو را میبویم ....
تو را میبوسم ...
و من دوباره با آفتاب بیکران مهر دخترکی
که هرگز ندیدم و نشناختمش ...
زاده میشوم ...
میلادم خجسته باد ...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:43  توسط امید
|
نشته بر امتداد ساحل
آتشی پیش رویم فروزان ...
من نگاهم خیره بر هماغوشی موج و ساحل
دو خواهر روسپی ، انعکاس لهیب شعله ها ،
در چشمانم رو به افق میرقصند ....
تن را پیچ و تابی شهوتناک میدهند ...
جا خوش کرده در اعماق چشمانم ...
مرا می خوانند ...
به هماغوشی شان ...
به لذت های بی انتها ...
آنجا که زمان می ایستد ....
آنجا که لذت به اوج فوران سیال خویش سر می ساید ...
آنجا که تو مرگ آرزو میکنی ....
از بیم فرداهای خالی و غمزده ...
فردا ... ؟
آنگاه که تن فروشان زیبا رویت ...
به آغوش چشمان بیچاره ای دیگر خفته باشند ...
در امتداد غروب ....
در سایه سنگین ساحل ...
سایه دریا ....
تنها نشسته ای ....
پیرمرد ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط امید
|
تقدیم به همسرم ... هر که باشد .... باشد که نباشد ....
یا حق
زیبا عروس ....
می بینمت ... می خواهمت ... آن تور سپیدت ... سپیدی
پاک آن لباس ... ... مغرور و پر امید ... سرمست و عاشق ....
عاشق چون من "تباهی" ... چون من "تیره ای" ....
زیبا عروس ...
لبان خندانت .... چشمان گریانت به هنگام خداحافظی ....
وداعت با دوشیزگی و دستان ناباور آن پدر ، آن مادر ... آن آبجی کوچک ....
زیبای من ، راستی تو را چه میشود ؟ با چون منی ؟ کجا ؟ کجا می آیی ؟
و آن دستان همیشه گشوده به آغوشت را رها میسازی ؟ تا چه ؟ تا ، با که ؟
در کدامین ساحل فریب ؟ کدام غروب خون بار مشقت ؟ با چه بهایی ؟
همه داستان کوتاه زندگی ات را خط خطی کنی ؟
زیبا عروس ....
مگر چهار دیوار خانه پدری چه کم داشت ؟ مگر کنج آن اتاق کوچک
تنهایی هایت .... زمزمه های خاموش و بی صدای نیم شب ات ....
شرم اولین بوسه ... هرم داغ اولین هماغوشی .... لذت اولین
دیدار .... پسر های نوبالغ عاشق کوچه تان .... راستی ، مگر چه
کم داشتند که با چون منی پیمان می بندی ؟
من با وعده کدام بهشت موعود تو را فریفتم .... من با کدام کلام
عاشقانه دروغین تو را از دنیای فارغ و شاد و بی انتهای دخترانه ات
کوچاندم .... من ، با تو چه کردم ؟ ... با تو چه ها که نکردم ....
زیبا عروس ....
عروسم ... عروسکم ... بازیچه ام ...
برو ....
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط امید
|
یا حق
میگن : مستی .... راستی ...
میگم : زندگی .... مرگ .....
و باز مستی و مستی و دیگر هیچ ....
می نویسم .... پس مستم .... می نویسم ، پس هستم ...
آخرین فریاد .... آخرین خواهش .... آخرین نجواهای عاشقانه تو ....
فردا ... فردا ....
و کدامین روز به خاک خواهیم سپرد ، یاد این فردا ها را ....
عشقم .... دوستم .... یادم ....
یادم ...
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:1  توسط امید
|
يا حق
پاي کشان و خسته از مراسمي عاشقانه باز ميگشتم ....
برف بي امان مي باريد و هر دانه کوچک برف که بر زمين مي افتاد ،
ناباورانه از اين "سقوط " فرياد مي کشيد ....
تنگناي آغوش کوچه مرا مي بلعيد .... پاي کشان باز ميگشتم ....
در خيالم با کوچه عشق بازي ميکردم .... اين عجوزه پير و فرسوده
ساليان دراز ... با پستان هاي چروکيده آويزانش .... به هماغوشي ام
ميخواند .... نگاهي تلخ به اعماقش انداختم .... آن چاک گشاد ....
غريزه اي ناگريز ... لب هايي پوست انداخته ... دهاني بي دندان ....
سوخته در آرزوي يک بوسه ... عجوزه پيرزن کوچه ، مرا فرا مي خواند ....
به زير نور چراغ نيم خاموشش ، پايم ياري رفتن دگر نداشت ....
ايستادم ... ايستادم و تن به آغوش سردش سپردم ... لب هايش
سخت و سنگي بر لبانم جفت شد ... پستان هاي خون مرده اش
در برم گرفت و آن شکاف گشاد ، شهوت جوانيم مي ميکيد ....
دانه هاي برف ... دانه هاي معصوم و بي گناه برف .... دانه هاي
پاک و سپيد .... رقص رقصان سقوط ميکردند .... من سقوط ميکردم
من خواب مي ديدم ... من مي مردم ... مرا به خاک مي سپردند ....
من مي پوسيدم .... و ناگهان هجوم هزاران موجود کوچک ريز به
درون سوراخي خيس و لزج ... ميليون ها من .... ميمردند و مي رفتند
تا کدامين تخمک معصوم و سپيد را بارور کنند .... من مي زادم ... من
مي آمدم ... با گريه هاي بي امان .... با خواست هاي بي پايان ....
با رسالتي بر دوش ؟ .... يک زندگي تباه ؟ .... قديس ؟ ....
اهريمن ؟ .... سفيد ، سياه ، شايد هم خاکستري ....
من بيدار شدم .... ايستاده ام به زير نور نيم مرده چراغ .....
در امتداد کوچه و شب و برف .... راستي ، يادم افتاد :
پاي کشان و خسته از مراسمي عاشقانه باز ميگشتم .....
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:45  توسط امید
|
یا حق
سیگاری میگیرانم و خیره در دود بلند بی نهایتش میمانم ....
تنهایی غریبی اینجا غوغا میکند ....
انگار آدم ها همه سایه های خیالی شبح واری اند که در اعماق هر یک
روزی روزگاری خرچنگی خواهد زیست ....
به فکر سفرم ... سفری به مسافت کوتاه چند خیابان در شهر ....
سفری به درازای زیستن ....
سفری تا مرگ ....
آنجا که ستاره ها در جشن تولد خرچنگ ها فرو میریزند و آسمان
بی پولک میماند ....
میروم خرچنگ ها را تماشا کنم ....
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:33  توسط امید
|
یا حق
دوباره ... دوباره ... و باز این ضربه ها که جشن تولد مجازی تو را
جشن میگیرند ... و بازمینویسی ...مینویسی و شاید حقیقت بودنت را فریاد
میکنی ... فریادی بلند ... دلتنگی ... دلتنگی ... آرزوی بال های بلندت
... آرزوی پروازت ... آرزوی جاودانگی ات ... اراده ات .. خشمت ..
.قهرت ...خداوندی ات ... آری ...آرزوی خداوندگاری ات ... میدانم ...
میدانم ...
نو زاده من جشن میلادت مبارک ...باشد که به انتظار بنشینیم که
تا کی ... و چگونه دست نامردم خنجر به آغوشت ... دوباره قصه
فراموشی و مرگت بسراید ... که آنروز نیز شادمانت خواهم یافت ...
مرگی دیگر ... تولدی دیگر ... جشنی دیگر ....
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:57  توسط امید
|