يا حق
"خاطراتمان را گريزي نيست ، از آنچه زيسته ايم و ساخته ايم
نيک و بد ، هر انسان کوله بار سنگيني از گذشته خويش را
هماره بر دوش مي کشد "
من بازگشته ام ، از سفري دور و دراز ...
بازگشته ام به خانه ...
به اين آغوش بي رحم همه خاطرات و ياد ها ...
باز گشته خسته مرد ...
کوله بارش بر دوش ...
نشسته به تماشا ...
آغاز ...
مي رسم به بانويي که سپيده دمش نام نهاده بودم ...
آنکه گمان ميکردم شروع است و پايان ...
اولين و واپسين ...
خنده ام ميگيرد ...
ساده بودم افسوس ...
تنها آغازي ...
آغازي براي پاياني بس طولاني ...
پايان من ...
وداعم با من ...
عشق نبود ...
سوداي عاشقي بود ...
دلدار نبود ...
تمناي دل باختن بود ...
يار نبود ...
هرچه بود ...
يار نبود ...
مي رسم به راست ها و دروغ ها ...
پاي مي پيچانم به انتهاي کوچه باغ فريب ...
گل هاي شب بوي هوس ...
غنچه هاي ناز شرم ...
پشت پرچين شوم فاصله ها ...
همه آنچه گذشته را مي بويم ... مي نوشم ...
مست مست ... مي گريم ... هق هق بي امان حسرت ...
آرزوي بي فرجام بازگشت
تکرار ....
بازگشته ام از سفري دور و دراز ...
عکس ها را تک به تک نظاره مي کنم ...
نام ها ، واژه ها ، آدم ها ، فرياد مي شوند و خاموشي مي گيرند ...
ني ني کوچک من ، عروسک هاي خاطراتش را لباس مي پوشاند ...
به ميهماني مي برد ...
خاله بازي مي کنيم انگار ...
من داماد و عروسک ها عروس ...
دست در دست هم ...
به سوي فردا ....
عاشق و معشوق ...
نه ....
دروغ و دروغ ...
آتشي مي گيرانم ...
عکس ها گر مي گيرند ...
خاطراتم مي سوزند ...
آتش به دامان عروسک هايم مي افتد ...
ضبط صوت کوچکي ترنم نجواي عاشقانه اي را ديوانه وار تکرار مي کند ....
صدای اوست ...
عاشقانه مي گريم ...
به خاکش مي سپارم ...
بانوي سپيده دم ...
آري، آغاز و پايان ...
آغاز پايان ....
آخرين جرعه هاي تشنه اين خسته مرد ...
خود را به پيش مي کشم ...
از وراي غبار آلود تلخ دود ...
از پس تلالو زرد و شوم جام ....
تنها خيالي از زيستن باقيست ...
تنها نقشي از من خط خطي ...
کوه مرا مي طلبد و من ...
عاجزانه ، تمسخر افليج پاهاي مبارز مردي را مي شنوم
که زماني قله اش بوسيد ...
مردي که از سياهچال ناباور هر غير ممکني گريخت ...
تا در اسارت درون خويش ...
با همه ياد گاري هاي غبار زمان گرفته اش ...
تا هميشه ...
بپوسد ...
من در ميان خارزار به انتظار نشسته ام ...
دستانم مصلوب بر امتداد سکوت و تنهايي ...
زبانم را دگر ياري رفتن نيست ...
پاها اسير سکوت ...
من در ميان خارزار ... تاج گل بر سرم ...
گل هاي خشکيده به ساليان دراز ...
اين منم ...
اين افليج من بينوا ...
اين نه راه پيش و نه پس ...
آنکه تنها به انتظار نشسته است ...
انتظار عبث طلوع خورشيدي ...
که ديري است مرده است ...
اين منم ...
اين هميشه زخم خورده ، هميشه باخته ...
آنکه سينه را به خنجر خويشتن شکافته ...
اين منم ...
اين هميشه با هر آنچه مقدر بود ساخته
آنکه تا آخرين قطره خون تيره خويش ريخته
در اين شب موهوم تيره
در اين دشت به شکوفه هاي خار نشسته
اين منم ...
آخرين مبارز ...
در انتظار مرگ شيريني که فرا ميرسد با طلوع دروغين خورشيد اميد ...
من در ميان خارزار به انتظار نشسته ام ...
يا حق
نفس ميکشم ...
اما ،
هوايي نيست ...
هرچه هست ....
خالي افسرده غبار آلود و تلخي است ...
که حريصانه به نيش نفس مي کشم ....
آينه مي جويم ...
و آينه ها انگار ، سراسر دروغگو شده اند ...
من در نقره اي کدر بي رحمشان ، تنها هيولايي خسته و افسرده مي بينم ...
من نقش زيباي آن جوان مي جويم ...
آن من ...
آن بيچاره من ...
چه کردم با خويش ؟ ...
که اکنون آينه ها هم ، از اين زخمي هيولاي خسته ، مي گريزند
فرياد هايم در گوش ، نجواي سرد و بي رمق خواب آلوده پيرمردي است
که خويشتن را باز نمي شناسد در اين مکاره بازار
که حراج مي کند بکارت دخترانش را ، به سکه اي ، دسترنج مردانش
و شرف مردانش ، به شهوت بکارت دخترکي ، حاصل عمرش
صدايي مي آيد ...
ميشنوي ؟
همهمه اي برپاست ...
در اين شب و سکوت و سرماي جنون آميز ...
باد ، زوزه گرگ هاي تن و روحت را وحشيانه مي خواند ...
به نجوا مي خوانم ....
من پشت کدام قلندر قلدري را خم کردم ؟
که اينگونه گوژپشتم .
من کدامين ترانه عاشقانه را به گيسوان زيبا دخترک زرين موي روياهايم سرودم ؟
که اينچنين غرق شهوتم
من دست سترگ مردانگي کدام ابر مرد سرزمينم را برادر وار فشردم ؟
که چنين نامردم
چه کردم با خويش ؟
گريه ام مي آيد ...